نمیدونم چرا از خیس شدن زیر بارون می ترسیدم.
هوا نشون میداد میخواد گریه کنه ولی هنوز نباریده بود٬ هنوز اشکهای پاکشو تقدیم آدمهای که هر کدوم با دغدغه های ذهنشون تو خیابون قدم میزدندنکرده بود. نمیدونم چرا انقدر این آدمها بی خیال تو خیابون قدم میزدند انگار از خیس شدن ترسی نداشتند٬ اما من....
بایه جور ترس میرفتم چون میترسیدم الان بارون شروع بشه و من خیس بشم. مدام نگاهم به آسمون بود و سعی میکردم از ترکیبشون حدس بزنم که الان میباره یا نه٬ اما نتونستم و اتفاقی که ازش ترس داشتم افتاد.
بارش شروع شد و من وسط خیابون بودم .اما انگار آسمون میدونست که من از خیس شدن میترسم واسه همین آروم میبارید که من خیس نشم و کم کم ترس من ریخت.
از اینکه زیر بارون بودم خوشحال بودم٬صورتم را رو به آسمون میبردم تا قطرات پاکش صورتم را بشوید.
چه مهربانانه محبتشو نثار زمینی ها میکرد
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 16:53 موضوع | لینک ثابت

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده 45 ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند.
ناگهان کلاغی بر روی پنجره اشان نشست. . پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟
پسر پاسخ داد: کلاغ. پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟
پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟
عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ.
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت.
صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه این طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد.
و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست
پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل میکردم و به او جواب میدادم
و به هیچ وجه عصبانی نمیشدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا میکردم
كاش ما هم یه خورده از مهربانی پدر را داشیم
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در دوشنبه هشتم تیر 1388 ساعت 18:0 موضوع | لینک ثابت
پل هاي زندگي

سال هاي سال بود كه دو برادر در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود با هم زندگي ميکردند. يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زياد شد ...
كار به جايي رسيد كه از هم جدا شدند. از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را ديد .
نجـار گفت: من چند روزي است که دنبال کار مي گردم، فکرکردم شايد شما کمي خرده کاري در خانه و مزرعه داشته باشيد، آيا امکان دارد که کمکتان کنم؟
برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من يک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسايه در حقيقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد. او حتماً اين کار را بخاطر کينه اي که از من به دل دارد، انجام داده است .
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداري الوار دارم، از تو مي خواهم تا بين مزرعه من و برادرم حصار بکشي تا ديگر او را نبينم.نجار پذيرفت و شروع کرد به اندازه گيري و اره کردن الوار.
برادر بزرگ تر به نجار گفت: من براي خريد به شهر مي روم، آيا وسيله اي نياز داري تا برايت بخرم؟ نجار در حالي که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چيزي لازم ندارم !
هنگام غروب وقتي کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاري در کارنبود. نجار به جاي حصار يک پل روي نهر ساخته بود !!!کشاورز با عصبانيت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟
در همين لحظه برادر کوچک تر از راه رسيد و با ديدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روي پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي کندن نهر معذرت خواست. وقتي برادر بزرگ تر برگشت، نجار را ديد که جعبه ابزارش را روي دوشش گذاشته و در حال رفتن است...
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست که بايد آنها را بسازم....
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 ساعت 12:29 موضوع | لینک ثابت

علاقه و محبت شدیدی که سابقا به تو ابراز می کردم
دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو
روز به روز بیشتر میشود و هرچه تو را بیشتر می شناسم
به دورویی و دورنگی تو بیشتر پی می برم و
این احساس در قلبم جای می گیرد که بالاخره باید
از هم جدا شویم و دیگر به هیچ وجه حاضر نیستم که
روزی شریک زندگی تو باشم
اگرچه دوستی با برگها بهاری کوتاه بود ولی
بسیاری از اوراق و صفحات زندگی تو برای من روشن شده و مطمئن هستم که
جز تظاهر و دورویی چیز دیگری نیست
اگر دوستی ما سر بگیرد تمام عمر را
با پشیمانی خواهم گریست و اگرچه افسانه ی آشنایی ما غیر از این باشد از هم جدا
خوشبخت می شویم و حالا لازم است بگویم
این موضوع را هیچ وقت فراموش نکن و مطمئن باش
این نامه را سرسری نمی نویسم و چقدر ناراحت کننده است اگر
در صدد دوستی با من باشی بنابراین من از تو می خواهم
جواب نامه را ندهی چون نامه ی تو سراسر از
دروغ و تظاهر و خالی از هر گونه
محبت و علاقه است و تصمیم گرفتم برای همیشه
تو و یادگار عشقت را فراموش کنم چون دیگر به هیچ وجه نمی توانم
دوستت داشته باشم و شریک زندگی تو باشم
حالا اگر می خواهی به علاقه و محبت من نسبت به خودت پی ببری نامه ای را که نوشتم دوباره یک خط درمیان بخوان.
<*ازت متنفر شدم طاهره*>
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 ساعت 20:5 موضوع | لینک ثابت
پروردگار را
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه یازدهم آبان 1387 ساعت 3:14 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در شنبه یازدهم آبان 1387 ساعت 3:3 موضوع | لینک ثابت

کفش هایم کو ؟!
دم در چیزی نیست
لنگه کفش من این جاها بود !
زیر اندیشه ی این جا کفشی !
مادرم شاید این جا دیشب
کفش خندان مرا، برده باشد به اتاق
که کسی پا نتپاند در آن
هیچ جایی اثر از کفشم نیست
نازنین کفش مرا درک کنید
کفش من کفشی بود
کفشستان !
و به اندازه ی انگشتانم معنی داشت ...
پای غمگین من احساس غریبی دارد
شست پای من از این غصه ورم خواهد کرد
شست پایم به شکاف سر کفش ، عادت داشت ...!
نبض جیبم امروز
تند تر می زند از قلب خروسی که در اندوه غروب
کوپن مرغش باطل بشود ...
جیب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق
که پی کفش ، به کفاش محل خواهد داد
« خواب در چشم ترش می شکند »
کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود
سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود
« یاد باد آن که نهانش نظری با ما بود »
دوستان ! کفش پریشان مرا کشف کنید !
کفش من می فهمید که کجا باید رفت
که کجا باید خندید
کفش من له می شد گاهی
زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی
توی صف های دراز
من درین کله صبح ، پی کفشم هستم
تا کنم پای در آن
و به جایی بروم
که به آن « نانوایی» می گویند !
شاید آنجا بتوان ، نان صبحانه فرزندان را
توی صف پیدا کرد
باید الان بروم ،... اما نه !
کفش هایم نیست ! کفش هایم ... کو ؟!
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 13:30 موضوع | لینک ثابت
دوستان گرامی رمضان آمد
درهاى آسمان در اولین شب ماه رمضان گشوده
می شود و تا آخرین شب آن بسته نخواهد شد
تا سفره و نان بینی.... کی جان و جهان بینی ؟
ماه رمضان آمد ای یار قمر سیما
بر بند سر سفره بگشای ره بالا
ای یاوه هر جایی، وقتست که باز آیی
بنگر سوی حلوایی تا کی طلبی حلوا...

مرغت ز خور و هیضه، ماندهست درین بیضه
بیرون شو از این بیضه تا باز شود پرها
بر یاد لب دلبر خشکست لب مهتر
خوش با شکم خالی مینالد چون سرنا
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 13:24 موضوع | لینک ثابت
امشب همه چیز رو به راه است
همه چیز آرام.....آرام ... باورت می شود ؟
دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو "
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
که چگونه.....!
برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت ...
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 4:41 موضوع | لینک ثابت

برای دست نوشته های من در وصف مادر به ادامه مطلب بروید
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 21:40 موضوع | لینک ثابت
فرشته يك كودك

كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند فردا مرا به زمين مي فرستي، اما من به اين كوچكي و ناتواني، چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم.. خداوند پاسخ داد: از ميان فرشتگان بيشمارم، يكي را براي تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و حامي و مراقب تو خواهد بود.
اما كودك كه همچنان مردد بود، ادامه داد:
اما اينجا در بهشت من جز خنديدن و آواز و شادي كاري ندارم. خداوند لبخند زد: «فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد، تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود».
كودك ادامه داد: (من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند درحالي كه زبان آنها را نمي دانم؟) خداوند او را نوازش كرد و گفت : «فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.»
كودك با ناراحتي گفت اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم؛ چه كنم؟
اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت «فرشته ات دستهاي تو را در كنار هم قرار خواهد داده و به تو مي آموزد كه چگونه دعا كني..»
كودك سرش را برگرداند و پرسيد: «شنيده ام كه در زمين انسانهاي بد هم زندگي مي كنند؛ پس چه كسي از من محافظت خواهدكرد؟»
فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. كودك با نگراني ادامه داد: «اما من هميشه به اين دليل كه نمي توانم تو را ببينم غمگين خواهم بود.»
خداوند لبخند زد و گفت: «فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد اگر چه، من هميشه در كنار توهستم.»
در آن هنگام بهشت آرام بود اما؛ صدايهايي از زمين بگوش مي رسيد. كودك مي دانست كه به زودي بايد سفر خود را آغاز كند، پس آنگاه سوال آخر را به آرامي از خداوند پرسيد:
«خدايا! اگر بايستي هم اكنون حالا به دنيا بروم، لااقل نام فرشته ام را به من بگو.»
خداوند او را نوازش كرد و پاسخ داد: « نام فرشته ات اهميتي ندارد ولي مي تواني او را «مادر» صدا كني.»
فاطمه (س) فرمود:«ملازم خدمت او (مادر) باش كه بهشت زير گامهاي مادر است.»
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 11:13 موضوع | لینک ثابت
از خدا خواستم عادت بد مرا از من بگيرد
فرمود : گرفتن عادت ها کار من نيست تو خود بايد آنها را از خود دور کنی
از خدا خواستم به فرزندانم همه چيز عطا کند
فرمود : روح او همه چيز است و جسمش خاکی است وگذرا
ازخدا خواستم به من صبرعنايت کند
فرمود : صبر زاييده دردورنج است صبربخشيده نمی شود ، آموخته می شود
از خدا خواستم به من خوشبختی عطا کند

فرمود : من به تو برکت می دهم ، خوشبختی برعهده خودت است
ازخدا خواستم درد و رنج را از من دور کن
فرمود : درد ورنج ، تو را به من نزديک تر می کند
از خدا خواستم روح مرا شکوفا کند
فرمود : تو خود بايداز درونت شکوفا شوی من تنها می توانم شاخ وبرگ هایت
را هرس کنم تا پر بارتر شوی
از خدا خواستم تمامی چیزهايی را که سبب می شوند ، از زندگی لذت ببرم ، به من بدهد
فرمود : من به تو زندگی مي دهم تا بتوانی از همه چيز لذت ببری
از خدا خواستم کمکم کند ،همه را دوست بدارم ، به همان اندازه که ديگران مرادوست دارند
فرمودند : بالاخره آنچه را که بايد ، از من خواستی ، برای دنيا شايد تنها يک باشی
اما برای من يک نفرشايد يک دنيا باشی
نوشته شده توسط محمد جواد نمازی اصفهانی نژاد در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 13:44 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY