تبليغاتX
example: *(`'·.¸* عاشق دل سوخته *¸.· '´) *

*(`'·.¸* عاشق دل سوخته *¸.· '´) *

 

                   

               برای دست نوشته های من در وصف مادر به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط امیر نمازی اصفهانی نژاد در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 21:40 موضوع | لینک ثابت


 

                           فرشته يك كودك

كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند فردا مرا به زمين مي فرستي، اما من به اين كوچكي و ناتواني، چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم.. خداوند پاسخ داد: از ميان فرشتگان بيشمارم، يكي را براي تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و حامي و مراقب تو خواهد بود.

اما كودك كه همچنان مردد بود، ادامه داد:

اما اينجا در بهشت من جز خنديدن و آواز و شادي كاري ندارم. خداوند لبخند زد: «فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد، تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود».

كودك ادامه داد: (من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند درحالي كه زبان آنها را نمي دانم؟) خداوند او را نوازش كرد و گفت : «فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.»

كودك با ناراحتي گفت اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم؛ چه كنم؟

اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت «فرشته ات دستهاي تو را در كنار هم قرار خواهد داده و به تو مي آموزد كه چگونه دعا كني..»

 كودك سرش را برگرداند و پرسيد: «شنيده ام كه در زمين انسانهاي بد هم زندگي مي كنند؛ پس چه كسي از من محافظت خواهدكرد؟»

فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. كودك با نگراني ادامه داد: «اما من هميشه به اين دليل كه نمي توانم تو را ببينم غمگين خواهم بود.»

خداوند لبخند زد و گفت: «فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد اگر چه، من هميشه در كنار توهستم.»

در آن هنگام بهشت آرام بود اما؛ صدايهايي از زمين بگوش مي رسيد. كودك مي دانست كه به زودي بايد سفر خود را آغاز كند، پس آنگاه سوال آخر را به آرامي از خداوند پرسيد:
«خدايا! اگر بايستي هم اكنون حالا به دنيا بروم، لااقل نام فرشته ام را به من بگو.»

خداوند او را نوازش كرد و پاسخ داد: « نام فرشته ات اهميتي ندارد ولي  مي تواني او را «مادر» صدا كني.»

 

فاطمه (س) فرمود:«ملازم خدمت او (مادر) باش كه بهشت زير گامهاي مادر است


 

نوشته شده توسط امیر نمازی اصفهانی نژاد در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 11:13 موضوع | لینک ثابت


از خدا خواستم

از خدا خواستم عادت بد مرا از من بگيرد

فرمود : گرفتن عادت ها کار من نيست تو خود بايد آنها را از خود دور کنی

از خدا خواستم به فرزندانم همه چيز عطا کند

فرمود : روح او همه چيز است و جسمش خاکی است وگذرا

ازخدا خواستم به من صبرعنايت کند

فرمود : صبر زاييده دردورنج است صبربخشيده نمی شود ، آموخته می شود

از خدا خواستم به من خوشبختی عطا کند

فرمود : من به تو برکت می دهم ، خوشبختی برعهده خودت است

ازخدا خواستم درد و رنج را از من دور کن

فرمود : درد ورنج ، تو را به من نزديک تر می کند

از خدا خواستم روح مرا شکوفا کند

فرمود : تو خود بايداز درونت شکوفا شوی من تنها می توانم شاخ وبرگ هایت

را هرس کنم تا پر بارتر شوی

از خدا خواستم تمامی چیزهايی را که سبب می شوند ، از زندگی لذت ببرم ، به من بدهد

فرمود : من به تو زندگی مي دهم تا بتوانی از همه چيز لذت ببری

از خدا خواستم کمکم کند ،همه را دوست بدارم ، به همان اندازه که ديگران مرادوست دارند

فرمودند : بالاخره آنچه را که بايد ، از من خواستی ، برای دنيا شايد تنها يک باشی

اما برای من يک نفرشايد يک دنيا باشی

 


 

نوشته شده توسط امیر نمازی اصفهانی نژاد در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 13:44 موضوع | لینک ثابت


                                               

           دلايلي  بر مخفى حضرت زهرا
        

         و جريان غم‏انگيز نبش قبر

 

                                              

 

  پنهانى قبر حضرت زهرا سلام ‏اللَّه ‏عليه نشانه ‏ى مظلوميت و غربت ولايت است، و دليل واضح و برهان قاطعى كه شيعه مى‏تواند به استناد آن خود را پيرو راستين سنت رسول (ص) نشان دهد. زهرا سلام ‏اللَّه ‏عليه نشانى بر حقانيت و مظلوميت شيعه، براى همه ‏ى آزادمردان در طول تاريخ به يادگار گذاشت.
شيعه امروز مى‏تواند از اهل سنت بپرسد، چرا زهرا سلام‏اللَّه‏عليه وصيت كرد خلفا در تشييع جنازه‏ اش حاضر شوند؟ و چرا وصيت كرد تا قبرش پنهان بماند؟
آرى او نمى ‏خواست تا دشمنانش كه دشمنان خدا و رسولند بر سر مزارش اقامه ‏ى عزا كرده و بدين وسيله عوام ‏فريبى كنند. آن قدر اين امر بر خلفا سنگين بود و از عواقبش بيم داشتند كه تصميم گرفتند نبش قبر كنند تا قبر زهرا را پيدا كنند و بر جنازه اش نماز گزارند. كه از هيبت و تهديد على عليه ‏السلام ترسيدند و از بيم فتنه‏اى بزرگتر پا عقب كشيدند.
زهرا سلام‏اللَّه‏عليه مى‏خواست با طرح سؤال در اذهان مردم، كه چرا تنها يادگار رسول قبرش را پنهان نموده، آنان را به فكر وادارد، تا خود به دنبال جواب رفته و مسببين اصلى را بيابند. همين است كه مى‏بينم برخى، برخى ديگر را ملامت مى‏كردند كه تنها دختر پيامبر مرد و هيچكدام از آنان اجازه حضور در دفن و نماز نداد، و قبرش را هم پنهان نمود.
او مى‏انديشيد شايد با غوغايى كه به سبب شهادتش در مدينه ايجاد مى‏شود، با اين اقدام بى‏سابقه و آگاهانه‏ى مردم را عليه خلفا به حركتى وادارد و يا لااقل، سندى هميشگى بر محكوميت خلفا، از خود به يادگار بگذارد. از اينرو حتى ائمه بعدى نيز قبر او را آشكار نساختند.
در مورد محل دفن حضرت فاطمه زهرا در كتابهاى مختلف مطالب گوناگون نوشته‏اند بعضى معتقدند كه در جوار قبر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله مدفون شده است و دليلشان اين حديث شريف است كه رسول خدا (ص) فرموده است:
ان بين قبرى، و منبرى روضة من رياض الجنة. همانا بين قبر و منبر من باغى از باغهاى بهشت است كه اشاره به محل دفن حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏عليها است مرحوم علامه مجلسى در بحار معتقد است كه اميرالمؤمنين در نيمه شب جسد فاطمه را برداشت با دو فرزندش حسن و حسين و شش نفر از اصحاب به طرف قبر پيغمبر (ص) رفتند. بعضى هم معتقدند كه در قبرستان بقيع به خاك سپرده شده است. (1)
و بعيد نيست كه آن امام مظلوم عليه‏السلام صورت چهل قبر را در بقيع ترتيب داده باشد تا كسى از قبر واقعى حضرت زهرا عليهاالسلام مطلع نشود و وصيت آن سيده مظلومه نيز عمل شود.

جريان غم‏انگيز نبش قبر حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏عليه
صبح آن شبى كه حضرت زهرا عليهاالسلام غريبانه به خاك سپرده شد به نقل سپهر در ناسخ ابوبكر و عمر و گروهى از مهاجر و انصار بر در سراى على عليه‏السلام گرد آمدند تا به قول خودشان در تشيع جنازه حضرت زهرا عليهاالسلام شركت كنند مقداد بن اسود به آنها گفت: فاطمه را ديشب به خاك سپرده‏اند! عمر به ابوبكر گفت: الم اقل لك انهم سيفعلون به تو نگفتم كه اينها چنين خواهند كرد؟ و به دنبالش گفت: لا تتركون يا بنى‏هاشم حسدكم القديم لنا ابدا.
اى بنى‏هاشم اين حسادت ديرينه شما را در مورد ما هيچگاه ترك نمى‏كنيد... واللَّه لقد هممت ان انبشها فاصلى عليها. به خدا سوگند هر آينه او را از قبر بيرون آورده و بر وى نماز خواهيم خواند! فقال على عليه‏السلام واللَّه لو رمت ذاك يابن صهاك لا رجعت اليك يمينك لئن سللت سيفى لا اغمدته دون ازهاق نفسك. (2)
پس على عليه‏السلام فرمود:
اى پسر صهاك به خدا قسم اگر چنين قصدى كنى دست راست تو به تو بازنگردد يعنى دستت را قطع خواهم كرد چه اگر شمشير از نيام برآورم تا خون تو نريزم در غلاف قرار نمى‏دهم و در بعضى از روايات آمده على عليه‏السلام او را گرفت و سخت بر زمين كوبيد و فرمود: اى پسر كنيزك سياه خلافت كه حق من بود از من گرفتيد و من به خاطر اين كه مردم از دين خدا برنگردند از حق خود گذشتم فوالذى نفس على بيده لئن رمت و اصحابك بشى‏ء من ذلك لاسقين الارض من دمائكم. به خدايى كه جان على در دست او است اگر تو و اصحابت قصد قبر فاطمه كنيد زمين را از خون شما سيراب مى‏كنم. ابوبكر و ديگران واسطه شدند كه چنين كارى نخواهند كرد تا عمر را رها ساخت. (3)
پس اگر محل دفن حضرت زهرا عليهاالسلام را در قبرستان بقيع دانسته‏اند به خاطر اين بود كه ذهن مخالفين را مشغول نموده و از اين طريق قبر آن بانوى عصمت و طهارت براى هميشه مصون بماند و كسى نداند كه آن بانوى پهلو شكسته در كجا مدفون گرديده است


 

نوشته شده توسط امیر نمازی اصفهانی نژاد در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 21:19 موضوع | لینک ثابت


یادت هست ..................

                     

 
وعده ی هر روزمان یادت که هست، گریه ی جانسوزمان              یادت که هست

کوچه ی عشاق وباران های تند، لحظه های عاشقی                      یادت که هست

گفته بودی من گل ناز توام!!!! بوسه بر دست ودهان                     یادت که هست

دغدغه های دوباره دیدنم ، بعد هر قول وقرار ،                          یادت که هست

آن نگاه مهربان وخیره هم ، لحظه ی دیدارمان                           یادت که هست

دست از دستم نمی کردی رها، داغی ودیوانگی                           یادت که هست

روزهای سرد پاییز ومحبت های تو، آن همه پروانگی                    یادت که هست

با من از عشق و وفا گفتی ورفتی نازنین، صحبت از مهر وصفا          یادت که هست

بوسه های داغ ما در زیر باران خزان، عشق بازی هایمان                یادت که هست

ابرهای صورتی وخانه های کاغذی، راستی! رویاهایمان                   یادت که هست

بغض هاواشکهای تلخمان وقت وداع،دوستت دارم همیشه،هایمان             یادت که هست    

رفتی وجا مانده ام از کوچ تو، این منم آن مریم دیوانه ات                  یادت که هست


 

نوشته شده توسط امیر نمازی اصفهانی نژاد در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 21:12 موضوع | لینک ثابت


 
 
 
 
 
عشق همه چيز است
در قلب من باران مي‌باريد
در ژرفاي وجودم پايين مي‌آمد
روحم را در خود غرق مي‌كرد
اين سكوت من را به تلاطم مي‌آورد
من دمي هستم براي خاموشي اين شعله
و من هرگز كم  نخواهم آورد
من منتظر زمان هستم تا من را با خود ببرد
به مانند طوفان شديدي كه دريا را به خروش مي‌آورد
قوي ايستاده‌ام و آنسو را نظاره مي‌كنم
عشق من را معتقد نگاه مي‌دارد
در ميان تاريكي مي‌تواني صدا كردن من را حس كني؟
عشق من را نجات مي‌دهد هنگامي كه در رويا سير مي‌كنم
عشق و تنها عشق.........همه چيز عشق است
صاعقه مي‌زند در بالا
پيش از اينكه به زمين بخورم تنها عشق را مي‌شناختم
و حالا ضربه‌هاي كسي
در كنار من طنين انداز شده
من دمي هستم براي خاموشي
و من هرگز كم  نخواهم آورد
من منتظر زمان هستم تا من را با خود ببرد
به مانند طوفان شديدي كه دريا را به خروش مي‌آورد
قوي ايستاده‌ام و آنسو را نظاره مي‌كنم

 


 

نوشته شده توسط امیر نمازی اصفهانی نژاد در شنبه چهارم خرداد 1387 ساعت 18:13 موضوع | لینک ثابت


 

  

يه دنيا تشنگی تو عمق چشمامه            

 

ببين امشب قصاص از اشك می گيرم

 

ببين می مونم امشب تا سحر يا نه         

 

دوباره مثل هر شب ساده می ميرم


يه بغض مرده رو لبهام ماسيده

 

نميشه اسمتو آروم بشمارم

 

ببين از بس دلم با خاك خوابيده 

               

شبيه مرده های زير آوارم


كجا بايد تو رو پيدا كنم امشب                   

 

كدوم سقفه كه مال هردومون باشه

 

نمی بينی چقدر از هم جدا مونديم          

 

كدوم روزه كه تو آغوش شب جاشه


بيا دستامو از اين فاصله بردار

 

بذار باور كنم احساس بارونو

 

هميشه بايد از آخر كسی باشه               

 

که لمسش تر کنه چشم پشیمونو...


 

نوشته شده توسط امیر نمازی اصفهانی نژاد در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 19:12 موضوع | لینک ثابت


زندگي
 
ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است .

استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ همگي پاسخ دادند : بله پر شده است .

استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده است .

استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد . اين بار قبل از اين كه استاد سوالي بكند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله پر شده.. بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت : اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اينها برايتان باقي ماندند هنوز هم زندگي شما پر است .

استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد : ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند كه در زندگي مهمند . مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چيزهاي كوچك و بي اهميت زندگي هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد ، ديگر جايي براي سنگها و ريگها باقي نمي ماند . اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي كند .

در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف كنيد كه واقعا اهميت دارند . همسرتان را براي شام به رستوران ببريد . با فرزندانتان بازي كنيد . و به دوستان خود سر بزنيد . براي نظافت خانه يا تعمير خرابي هاي كوچك هميشه وقت هست . ابتدا به قلوه سنگ هاي زندگيتان برسيد . بقيه چيزها حكم ذرات شن را دارند .
 


 

نوشته شده توسط امیر نمازی اصفهانی نژاد در جمعه ششم اردیبهشت 1387 ساعت 18:53 موضوع | لینک ثابت


                                       

از تک بودن،نترس که متفاوت باشی"

"میلیون ها نفر سیب های افتاده رو دیدن ولی نیوتون پرسید چرا!"

"با مثبت اندیشی نصف کار رو انجام دادی"

"تبدیل یه چیز ساده به یه چیز پیچیده عادیه،تبدیل یه چیز پیچیده به یه
چیز خیلی ساده،خلاقیته!"

"همه عجایبی که در زندگیت به دنبالشون هستی در درون خودت منعکس شده"(یه
جورایی یاد پائولو کوئلو افتادم!)

"عشق خیره شدن به یکدیگر نیست!عشق با هم نگاه کردن به بیرون در یک
جهته"
"دور نما، بد بین سختی ها رو در فرصت ها میبینه،خوشبین زیبایی ها رو در
هر سختی
"

"دگرگون شدن!اگر همیشه به دانسته هات چسبیده باشی هیچ وقت پیشرفت نمی
کنی"

"خودت رو به سمت ماه پرتاب کن،حتی اگر موفق نشدی بین ستارگان فرودخواهی
آمد"

"فقط خودتی که می تونی راه خودت رو انتخاب کنی


 

نوشته شده توسط امیر نمازی اصفهانی نژاد در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 12:3 موضوع | لینک ثابت


 

               

می خوام امشب واسه دل خودم بنویسم واسه کسی که تمام ز .............ه دلم گرفته . بد جورم گرفته اشک تو چشمام جمع شده دلم واسه اوونی که تمام زندگیم هستش تنگ شده واسه اوونی که وجودم به وجوده اون بستگی داره کاااااااااااااش که بفهمه که چقدر دوسش دارم . کاش که بدونه که واقعا عاشقشم . بدونه که خیلی می خوامش . خدا کنه که هیچ وقت از پیشم نره وگرنه من بدونش نمی تونم باشم به خدا نمی تونم . هر لحظه از زندگیم بدون اووون برام ۱۰۰ سال می گذره دیگه تحملم تموم شده . اهای به دادم برس . به دادم برس که دارم بدون تو مثل شمع زره زره آب میشم . تا دنیا دنیاست عاشقانه دوستت دارم فریده

مـيـپـرسـتـمـت


 

نوشته شده توسط امیر نمازی اصفهانی نژاد در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 19:24 موضوع | لینک ثابت


تقديم به تنها بهانه ی 

      

 زندگيم...

 

تقديم به اميد زندگاني ام، تقديم به شکوه شب و شکوه مهتاب، تقديم به اشکهاي سوزان روي کوه گونه هايت، تقديم به خنده هاي دلنشينت و نگاه هاي پنهانت .
تقديم به تو اي خيال من.........
اي آسمان قلبم و اي سرچشمه ي الهام من.........
تقديم به تو اي محبوب ترين قلبم.......
تقديم به تو که يادت از فکر من، عشقت در قلب من و نگاهت هميشه در ذهن من ماندگار و عطر مهربانيت هميشه در وجودم جاريست.
ميداني که طاقت دوري از تو را ندارم ولي جدايي با تو را دوست دارم.
مي داني چرا؟
چون با اينکه جدايي از تو بسي برايم دشوار است ولي در عين حال دلپذير هم هست، زيرا به خاطر تو دلتنگي به سراغم مي آيد.
پس بدان که دل تنگي ها هم بخاطر تو دوست دارم و تو از حال من خبر نداري.
بنابراين:
هر که مي خواهد من و تو ما نشويم مرگش باد و خانه اش ويران.
اي عشق من ، اي عزيزترينم:
چه خوب شد که به دنيا آمدي و چه خوب شد که دنياي من شدي .
پس:
براي من بمان و بدان که هيچ چيز با ارزشتر از عشق نيست و بزرگترين ويژگي عشق بخشايش است.
بنابراين:
قلبم را که لبريز از عشق است به تو تقديم مي کنم و سوگند مي خورم که تا دنیا دنیاست :
   عاشقانه دوستت دارم

 

          

           


 

نوشته شده توسط امیر نمازی اصفهانی نژاد در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 19:22 موضوع | لینک ثابت


خدا و كودك

خدا و كودك
 
 
کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:
مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد، اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: در ميان تعداد بسياري از فرشتگان،من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد
اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه،گفت : اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود
 
کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟...
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زيباترين و شيرينترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.
 
کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟
اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات  دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.
 
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند،چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟
فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود .
 
کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود
 
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد.
کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.
او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:
خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد..
خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:
نام فرشته ات اهميتي ندارد، مي تواني او را ...
 
*** مـادر***
صدا کني


 

نوشته شده توسط امیر نمازی اصفهانی نژاد در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 19:8 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting

JavaScript Codes